فريدون بن احمد سپهسالار

176

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

تبريزى قدس اللّه سره العزيز به قونيه رسيد ، در بيست و هشتم جمادى الآخر سنهء 642 ، اثنين و اربعين و ستمائة . حكايت : و همچنان ابتداى حكايت مولانا شمس الدين تبريزى عظم اللّه ذكره آن‌چنانست كه : در شهر تبريز مريد شيخ ابو بكر تبريزى عظ زنبيل‌باف بود و آن بزرگ دين در ولايت و كشف القلب يگانهء خود بود و حضرت شمس الدين تبريزى را مقامات و مرتبت بدانجا رسيده بود كه او را نمىپسنديد و از آن عالىتر پيرى مىجست ، تا از بركت صحبت آن اعلى و عظيم‌تر شود و بدرجات العلى ارتقاء نمايد و درين طلب سالها بىسروپا گشته ، گرد عالم مىگشت و سياحات مىكرد ؛ تا بدان نام مشهور شد كه شمس الدين پرنده خواندندى . مگر شبى سخت بىقرار شد و شورهاى عظيم فرمود و از استغراق تجليات قدسى مست گشته ، در مناجات گفت : خداوندا ، مىخواهم كه از محبوبان مستور خود يكى را به من بنماى . خطاب عزت دررسيد كه : آن‌چنان شاهد مستور و وجود مغفور ، كه استدعا مىكنى ، همانا كه فرزند دلبند سلطان العلماء بهاء الدين ولد بلخيست . گفت : خدايا ديدار مبارك او به من نماى . جواب آمد كه : چه شكرانه مىدهى ؟ فرمود كه : سر را به شكرانه مىدهم ، كه به غير سر چيزى ندارم . الهام آمد كه : به اقيلم روم رو ، تا به مقصود برسى و مطلوب حقيقى را يا بى . كمر اخلاص در ميان جان بسته ، بصدق تمام و عشق عظيم جانب ملك روم روانه شد . بعضى گويند از دمشق بروم آمد و بعضى گفتند باز بتبريز رفته ، بروم آمد و چون به شهر قونيه وصول يافت ، چنان كه مشهورست ، در محلهء شكرفروشان نزول كرده ،